Show navigation Hide navigation
  • Home
  • About
  • اخبار
  • موردعلاقه
  • عمومی
  • دلنوشته
  • شعر
  • حب
  • Pay
  • Call

نگار


نگار

view: 175 Date: ۱۴۰۴/۰۹/۲۵ Category: عمومی


من هنوز بوی حیاط دانشگاه را به یاد دارم؛
بوی درخت‌ها بعد از آفتابِ عصر،
صدای قدم‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند
و من… نشسته بودم کنار درِ ورودی،
منتظر بابا.

.part1


.
امتحان سختی داده بودم و ذهنم خسته بود.
همان موقع بود که محمد را دیدم؛
با لباس سربازی، ساده، بی‌ادعا.
نمی‌دانم چرا نگاهش آرامم می‌کرد.
آمد جلو، چند کلمه حرف زد…
و من، با دل‌شوره‌ای که از جنس ترس نبود، گفتم:
«الان بابام میاد… برو.»

اما بابا از دور همه‌چیز را دیده بود.
نگاهش که به من افتاد، دلم ریخت.
سریع سوار ماشین شدم، بی‌آنکه چیزی بگویم.
بابا آرام گفت:
«ناراحت نمی‌شی اگه برم باهاش حرف بزنم؟»

با تعجب گفتم:
«نه…»

بابا رفت.
من از پشت شیشه نگاه می‌کردم؛
دو مرد، یکی پدرم، یکی آینده‌ام…
آن لحظه هنوز نمی‌دانستم.

وقتی به خانه برگشتیم، بغض کرده بودم.
گفتم:
«بابا… دیگه دانشگاه نمی‌رم.»

پرسید:
«چرا؟»

گفتم:
«چون منو با اون پسر دیدی.»

لبخند زد؛
از آن لبخندهایی که آدم را نجات می‌دهد.
گفت:
«دیدم. ولی کار اشتباهی نمی‌کردین. پسر خوبی بود.»

ماه‌ها گذشت…
تا یک روز، با دلی که می‌لرزید، گفتم:
«اگه بیاد خواستگاری… اجازه می‌دی؟»


بابا بدون مکث گفت:
«بیاد.»

مامان مخالف بود.
می‌گفت:
«نه شغل داره، نه پول… آس و پاسه.»

بابا فقط از من پرسید:
«دوستش داری؟»

گفتم:
«آره…»

گفتم نمی‌خوام جشن عروسی بگیرم.
می‌خوام زندگیم رو بسازم.
مامان عصبانی شد:
«اون‌وقت مردم چی می‌گن؟»

ازدواج کردیم…
با مخالفت خیلی‌ها
و با قسط و قرض‌هایی که سال‌ها روی دوشمان ماند.

چند سال کردستان زندگی کردیم؛
دور از خانواده،
با درآمدی که گاهی حتی به آخر ماه نمی‌رسید.
ولی من خوشحال بودم؛
کنار محمد.

یک روز زنگ زدند که از راه دور دارند می‌آیند خانه‌مان.
محمد با صدایی شکسته گفت:
«نگار… هیچ پولی نداریم.»

گفتم:
«تو خونه هم هیچی نیست… نه میوه، نه غذا.»

رفت اتاق.
شنیدم دارد تماس می‌گیرد…
قرض می‌خواست،
اما نشد.

لباس پوشیدم.
بی‌صدا رفتم.
یک لنگه گوشواره‌ام را فروختم.
با پولش خرید کردم و برگشتم.

در را که باز کردم، محمد مات مانده بود.
گفتم:
«گوشواره‌مو فروختم.»

چشم‌هایش خیس شد.
من را بغل کرد، بوسید
و گفت:
«تو آبروی منو خریدی…»

سال‌ها گذشت…

یک روز آشنایی زنگ زد گفت زیرخاکی پیدا کرده،
کسی را نمی‌شناسد که بفروشد.
کمی فکر کردم.
گفتم:
«یکی رو می‌شناسم…»

چند شب بعد،
کنار هم نشسته بودیم،
تلویزیون نگاه می‌کردیم،
که در زدند.

مردی آمد داخل.
یک ساک گذاشت جلوی ما.
پر از دلار.

گفت:
«این سهم شماست.»

خشکمان زده بود.
پرسیدیم:
«سهم چی؟»

گفت:
«هر کاری می‌خواید بکنید. مال خودتونه.»
و رفت.

یک ساعت فقط نگاه کردیم.
این همه پول…
برای ما؟
باور نمی‌کردیم.

بعد یک ساعت تعجب و مات ماندن به محمد گفتم:
«باید همین الان این پول رو از خونه ببریم بیرون.»

محمد گفت:
«شبه… خطرناکه.»

لباس پوشیدم.
گفتم:
«باید برم.»

کوله را برداشتم
و در دل شب
راه افتادم به سمت شهر مادری‌ام.

صبح،
بی‌درنگ
یک ساختمان خریدم
با تمام آن پول.

آن ساختمان
شد سرمایه زندگی‌مان.

سال‌ها گذشته…
و امروز،
من نگارم؛
زنی که از یک لنگه گوشواره
به سرمایه‌گذاری در ملک رسید.

و هنوز،
هر چه دارم
از همان روزی شروع شد
که محمد را

جلوی دانشگاه دیدم…



گالری


  • © Copyright
  • mmq.itcz.ir
  • Design by QooSoft