خواهر
Password رمز ؟





دوباره همه چیز شده تاریک و تلخ و غمزده..

ماه بانو اگه بدونه چقدر امروز گریه کردم بدون اینکه حرفی بزنه می‌ره، مثل ماه وکیل.. ماه بانو هم مثل ماه وکیل از آدم های احساسی و نازک دل خوشش نمیاد آخه...

دلم گرفته، یا صاحب الزمان توی دلم یه غمی هست نه میشه گفت نه میشه نوشت...

نه آرزویی نه آینده ای...

این چند روز مهمون ها میان و میرن اونقدر مهمون آمده که اصلا نمی‌دونم صدنفر دویست نفر سیصد نفر نمی‌دونم...

تنها پسر ارشد کل فامیل بودن خیلی سخته... باید با همه مهمونا سلام و علیک کنی و به قول پدر ماه بانوجان بگی اهلا و سهلا ، تفضلوا‌..

امروز یه آقا و دو نفر خانم ساعت 8 شب اومدن سلام علیک کردن..

مات موندم ..

به خدا اصلا یه لحظه اگه ترکی حرف نمی‌زد میگفتم خواهر ماه بانو هست...

وقتی خانم جلو آمد سلام کرد من هنوز گیج بودم که خدایا خواهر ماه بانو اینجا چیکار میکنه!!

تا اینکه به ترکی حرف زد.. نفسم توی سینه حبس شده بود..

به خواهرم گفتم این خانم کی بود؟! گفت از فامیلهامون هست..

خلاصه ماه بانوجان یه کپی از خواهرت اینجا داریم. شکر خدا...

هر چی و هر چیزی تو دنیا به این بزرگی برای من فقط توی همین سرزمین ماه بانو کوچیک خودم خلاصه میشه...

یه سرزمین کوچیک رویایی من هرچی دارم توی رویا و خیال ساختم با همونا زندم..

.