پنجشنبه شد و یه خط مشکی دیگه به خطهای سیاه قاب عکسها اضافه شد
وقتی رسیدم خونه گفتن مادربزرگ بستری شده بیمارستان ، سریع رفتم عیادت icu حالش خوب نبود...
چند ساعت بعد فوت شد...
انگاری منتظر بود که من برسم و باهام خداحافظی کنه..
از این پنجشنبه برای چهار عزیزی که از دست دادم فاتحه میخونم ، البته برای همه درگذشتگان فاتحه میخونم اما این چهار نفر ویژه تر...
پدرم، محمد، پدربزرگم و الان مادربزرگ...
مادربزرگم منو خیلی دوست داشت، تنها کسی که توی کل فامیل و آشنا بهم همیشه میگفت می ازدواج میکنی مادربزرگم بود.. میگفت بریم از تهران برات یکی رو بگیریم بیاریم اینجا...
میگفتم مادربزرگ آخه ماه بانو که تهرانی نیست اهوازی هست بعدش اصلا اینجا نمیاد بهم گفته اصلا نمیاد شرط گذاشته..
مادربزرگم آخه نمیدونه اهواز کجاست از کل جهان فقط چهارتا شهر رو بلد بوده زنجان و مشهد و کربلا و تهران.همین. فکر میکرد اهواز هم تهرانه...
بعد فوت پدرم ، مادربزرگم هروقت منو میدید میگفت وقتشه که متاهل بشی علل خصوص این سه سال اخری.. نمیدونم از کی شنیده بود یه بار بهم گفت دختری که از تهران گرفتی مهریه و شیربها نداره به جاش براش طلا بخر..
.