تو را دوست دارممانند هرچیزِ باارزش و پنهانیکه بایدمخفیانه دوست داشتدرست مابینِ سایه و روحتو را دوست دارممانند بوتهای گلکه هرگز شکوفا نمیشوداما نورِ گلهایی پنهان رادر خود حمل میکندو به لطفِ عشقِ توعطرشبرخاسته از زمیندر وجودمپنهانزندگی میکندتو را دوست دارمبیآنکه بدانمچگونه از کی و از کجاتو را دوست دارمبیهیچ پیچیدگی ، بیهیچ غرورتو را دوست دارمچون راهِ دیگری نمیشناسمتنها میدانمنخواهم بوداگر تو نباشیآنچنان نزدیکیکه دستهایت بر سینهامگویی دستهای مناندتو چشمهایت را میبندیاین منام که به خواب میرومپابلو نرودا-----------------------------------------
-----------------------------------------
ماه بانوجان با من چیکار کردی؟ خبر داری چه بلایی سرم آوردی؟
عشق جانم یه مجنون شدم یه دیوانه که هم درد و درمانم تویی.
تمام شب رو با خاطراتت سر میکنم..بهت فکر میکنم، بهت گوش میکنم، تو رو نگاه میکنم..
صبح که میشه اونقدر فشار عصبی دارم که نفرینات میکنم
--
.
این داستان به شیوه سورئال نوشته شده لذا ابتداعا اعلام میکنم که هیچ کدام از شخصیت های داستان حقیقت ندارند و خیالی در قصه است.لطفا هیجان خود را کنترل کنید