یک عمر گذشت خودمو فریب دادم و با همه جنگیدم که حق ندارید به عشق من حرفی بزنید.
حکمت خدا رو فهمیدم چرا اینطور شدیم اما حکمت آشنایی منو ماه بانو رو نمیدونم...شاید این قصه هنوز ادامه داره ولی من خبر ندارم...
ان الله مع الصابرین...
.....
این داستان به شیوه سورئال نوشته شده لذا ابتداعا اعلام میکنم که هیچ کدام از شخصیت های داستان حقیقت ندارند و خیالی در قصه است.لطفا هیجان خود را کنترل کنید
سه دفتر تمام شد...
هر دفتر آخرش تلخ شد به این که یکی دیگه بین من و ماه بانو بود...
چندسال پیش یه شعر نوشتم...
آمدن، دیدن، نبودن، این همه کار دل است
با همه ظلم و جفا،یادش نکردن مشکل است
دست ما خالی شد و بهر کسی ارزش نداشت
در دیار عشق اگر دردش نگوید مشکل است
ساده بودیم اینچنین، اما که دیده کور نیست
در دروغ ات بود اگر بوی خیانت مشکل است
در میان عاشقان بر ما نبودی مشتری
با کسی و ،با دگر در عشق بازی، مشکل است
آنکه در طالع به ما از بهر تو بازی نوشت
با خدا باشی و این پیمان شکستن مشکل است
من خودم در خود ندیدم قطره ای از زندگی
آدمی باشی و بی عشق زندگانی مشکل است
ماه باشی و خودت، تعلیم درس عشق کنی
مخفیانه عاشقی، اینگونه در دل مشکل است
صادقانه گفتنت از او شنیدن بهتر است
رسم دین و هر شریعت بر دو پیکر مشکل است
چون به عشق، پروانه گردد دور شمعی شعله ور
سوختن جان و دلش با دست دلبر مشکل است
ما سر پیمان خود تا در بدن باشد نفس
مانده ایم و رسم ما پیمان شکستن مشکل است
.